خوشنود ! از آنجا به چه كار آمده بودى * مشغول در اينجا به چه كارى ؟ عجب از تو !
* * *
از شانه چو آن زلف سيهفام شكستى * صد خار بلا بر دل ناكام شكستى
* * *
محو ديدار باش ، تا باشى * نقش ديوار باش ، تا باشى
خاك بر فرق خواب غفلت ريز * چشم بيدار باش ، تا باشى
سنگ راه است كاروبار جهان * فارغ از كار باش ، تا باشى
چرخ زن گرد نقطهء وحدت * همچو پرگار باش ، تا باشى
ارتضا ! دل بيار و دستبهكار * دار و هشيار باش ، تا باشى
رباعيات
اى چرخ ز كوى دوست راندى ما را * در زاويهء الم نشاندى ما را
دانسته نبودم آنچه كردى با من * هيهات ! بگو كجا رساندى ما را ؟
و له
برخيز ز خواب ، مىرود عمر ز دست * برگير حساب ، مىرود عمر ز دست
خوشنود ! دمى به سوگوارى بنشين * با چشم پرآب ، مىرود عمر ز دست