نياسوده است صيدى بر زمين از تير ناز او * كه شيران را ز پا افكند مژگان دراز او
نداى « ارجعى » تا دررسد ، يا رب ! روانم را * هلاكم مىكند اينجا نگاه عشوهساز او
مگر با شمعرويان خوشدل من ربطها دارد * چنان دريافتم امشب ز آه جانگداز او
* * *
شمع را گفتم كه حال سوز من گويد به تو * گفت : من با خود ندارم جز زبانى سوخته
ز آتش عشق تو ، جانان ! جان من تنها نسوخت * آتش بيداد تو يكسر جهانى سوخته
* * *
به چاك سينهء خود گرچه من با شانه همتايم * نمىآرم زدن گستاخ در زلف دوتا دستى
* * *
نه اين نگين عقيق است زيب خاتم من * دل من است كه خود شد در انتظار كسى
* * *
به خون بىگناهى بردهاى شايد فرودستى * نگارين از حنا نبود تو را ، اى حيلهجو ! دستى
* * *