تردّدات نمايان داده ، علف صمصام خونآشام گشت . اين دو بيت از طبع بلندش به ملاحظه گذشت :
بر سر بحر پرگهر گرچه بود نشست ما * همچو حباب مفلسم ، ما و هوا به دست ما
* * *
سحر خورشيد لرزان بر سر كوى تو مىآيد * دل آيينه را نازم كه بر روى تو مىآيد
[ 183 ] [ مير خورشيد على بلگرامى ]
فروغ ديدهء خوشكلامى ، مير خورشيد على بلگرامى كه از اقارب مير عبد الجليل است ، در سنهء تسع و خمسين و مائة و ألف سر به اوج هستى كشيد ؛ و بعد حصول فهم و تمييز كتب صرف و نحو از مير سيّد محمّد تحصيل نموده و به مقتضاى طبع روشن كه ذوق شعر و سخن به مرتبهء كمال داشت ، قدم به دايرهء اين فنّ نهاد . اوّل « فصاحت » تخلّص مىكرد ؛ بعد از آن « خورشيد » به نام خود برگزيد . مشق سخن به خدمت مير مذكور مىنمود و از صانع بلگرامى به صنايع شعرى آگهى يافت ؛ و تقريب تلاش معاش وارد بنارس گشته ، در آنجا به صحبت شيخ على حزين رسيد ؛ پستر رفاقت مير نور الحسن خان بلگرامى كه از رفقاى راجه شتاب راى ، ناظم عظيم بوده ، به فراغ خاطر مىگذرانيد ؛ و اواخر مائة ثانى عشر رهنورد سفر آخرت گرديد . اين چند بيت از اوست :