خيّاط روزگار به بالاى هيچكس * پيراهنش ندوخت كه آخر قبا نكرد
* * *
جان بخشمت آن ساعت كز لب شكرم بخشى * دانم كه تو ز آن لبها جان دگرم بخشى
رباعى
مرغى كه نواى درد راند ، عشق است * پيكى كه زبان غيب داند ، عشق است
هستى كه ز نيستيت خواند ، عشق است * آنچه از تو تو را باز رهاند ، عشق است
و له
اى شاه بتان ! بتان چو من بندهء تو * در گريهء تلخم از شكر خندهء تو
تو بادى و من خاك سرافكندهء تو * چو تند شوى ، شوم پراكندهء تو
[ 177 ] [ ابو الحسن يمين الدّين امير خسرو دهلوى ]
مخزن كمالات صورى و معنوى ، ابو الحسن يمين الدّين امير خسرو دهلوى ، كه اصلش از هزارهء بلخ است ؛ پدر بزرگوارش امير سيف الدّين كه از عمايد قبيلهء لاچين بوده ، در عهد چنگيز خان سرى به هند كشيد و در عهد سلطنت شمس الدّين التمش در سلك امرا منسلك گرديد و در قصبه پتيالى كه از توابع دار الخلافت دهلى است ، طرح اقامت انداخته ، دختر عماد الملك را كه از امراى نامدار بود ، به حبالهء نكاح درآورد و امير خسرو از بطن وى در سنهء احدى و خمسين و ستّمائة متولّد گشته . پدرش وى را در جامه پيچيده ، پيش مجذوبى كه به قرب جوار سكونت داشت ، برد . مجذوب به مجرّد ملاحظه فرمود :
« آوردى شخصى را كه دو قدم از خاقانى پيش تواند رفت » .
بالجمله ، در عمر هشتسالگى به مقتضاى استعداد فطرى در كمتر مدّتى به كسب