طريقهء شعرگويى طورى ديگر بوده است كه شعر در مقابل آن قدرى و مقدارى ندارد ؛ چنانچه كلامش بر آن دالّ است و مقالش مخبر ذوق و حال .
آخر الأمر به قول مشهور در سنهء اثنين و ثمانين و خمسمائة و به روايتى در سنهء خمس و تسعين و خمسمائة به خلوتكدهء عدم گراييده ، در سرخاب تبريز آرميده . ديوانش كه يكسر مشحون به انواع نظم و اكثر در مواعظ و حكم است ، از آن بيتى چند در اين اوراق ثبت افتاد :
براى آنكه ز غير تو ديده بردوزم * به جاى هر مژه در چشم سوزنى است مرا
* * *
رخ تو رونق قمر بشكست * لب تو قيمت شكر بشكست
لشكر غمزهء تو بيرون تاخت * صف عقلم به يك نظر بشكست
نيش مژگان چنان زدى بر دل * كه سر نيش در جگر بشكست
* * *
من ندانستم كه عشق اين رنگ داشت * كز جهان با جان من آهنگ داشت
دل بماند از كاروان وصل او * ز آنكه منزل دور و مركب لنگ داشت
* * *
روزم به نيابت شب آمد * جانم به زيارت لب آمد
ازبسكه شنيد يا ربم چرخ * از يا رب من به يا رب آمد
همسايه شنيد نالهام گفت * خاقانى را دگر شب آمد
* * *
هركه در طالعش فراق افتاد * سايهء او از او كناره كند
* * *