رسيد بر سر بام آفتاب من وقتى * كه آفتاب رسيده است بر سر بامم
[ 169 ] [ لاله شيورام داس حياى اكبرآبادى ]
نكتهسنج سخنشناس ، لاله شيورام داس ، كه « حيا » تخلّص مىكند ، اصلش از اكبرآباد است . پدرش لاله بهوكنى مل در متصدّيان عمدهء سركار اسد خان ، وزير اعظم عالمگير پادشاه انتظام داشت ؛ بالجمله ، حيا صاحب طبع سليم و فكر مستقيم بود و در مراتب نظم از اقران گوى سبقت ربوده . مشق سخن به خدمت ميرزا بيدل مىگذرانيد و نثرى به طرز چهار عنصر موسوم به گلگشت بهار ارم نگاشت . آخر الأمر در عمر چهل و چندسالگى در اكبرآباد سنهء اربع و اربعين و مائة و ألف درگذشت . از كلام متين اوست :
نبردى سر به جيب و پا برون آوردى از دامن * غلط كردى ره نزديك را از دوربينىها
* * *
به ياد چشم تو داريم مىپرستىها * رساندهايم به گردون دماغ مستىها
* * *
جز سر مجنون و دست گلرخان مسكن نداشت * امتيازى بود در ايّام پيشين سنگ را
* * *
از فيض بهار است چمن را طاوس * بلبل عجبى نيست برآرد پر طاوس
* * *
در بيابانى كه ما داريم صبر از تشنگى * سينه مالد بر زمين چون سايه ابر از تشنگى