خون شد دل ديوانهام ، زلفت به بازى همچنان * آخر رسيد « 1 » افسانهام ، شب را درازى همچنان
* * *
اى به عهدت پارسايىها به رسوايى بدل * من يكى ز آن پارسايانم كه رسوا كردهاى
* * *
مه من ! چه باشد اگر شبى سوى دوستان گذرى كنى * به مراد ما نفسى زنى ، به نياز ما نظرى كنى ؟
شب من نگر كه چه تيره شد ، متوقّعام ز عنايتت * كه نقاب را فكنى ز رخ ، شب تيره را سحرى كنى
رباعى
دارم دلكى غمين ، بيامرز و مپرس * صد واقعه در كمين ، بيامرز و مپرس
شرمنده شوم اگر بپرسى عملم * اى اكرم اكرمين ! بيامرز و مپرس
[ 147 ] [ خواجه شمس الدّين محمّد حافظ شيراز ]
سرمست صهباى راز و نياز ، خواجه شمس الدّين محمّد حافظ شيراز كه سرآمد قاريان دهر و منتخب خوشالحانان عصر بوده ، اكثر شبها به تلاوت كلام مجيد زنده داشتى و بار شدايد فقر و فاقه برداشتى . اشعارش به كمال لطافت و فصاحت دمساز و كلامش كه از تكلّف و تصنّع مبرّاست ، سراسر سوز و گداز . ديوان فيضنشانش را اگر دستورالعمل عارفان خوانند ، بجاست ؛ و اگر آن را ترجمان الأسرار دانند ، سزا . خواجه از
هامش
( 1 ) . نسخه : رسد .