و الا بدخشانى است و در اللهآباد كسوت هستى پوشيد و همانجا نهال وجودش برگ و بار نمايان به هم رسانيده ؛ در ريعان شباب توسن همّتش به ميدان تحصيل كمالات جولان نموده و به كسب علوم و فنون منتخب علماى عصر بوده ؛ لا سيّما در فنّ شاعرى عديم المثال و بلندفكرت و خوشخيال بود . در اقسام سخن داد نظمپردازى داده و رواج سخن طرازى به احسن اساليب در عالم نهاده ؛ در دار الخلافت شاهجهانآباد رخت اقامت انداخت و در آن آبادى كه مجمع اهل كمال بود ، به فضائل ذاتى نهايت شهرت داشت و با آرايش اصناف نظم علم بلندنامى مىافراشت . بلاغت از كلامش عيان است و فصاحت از اشعارش نمايان . چندى در دار الخلافت بنا بر همرسانى منصب و جاگير سلسلهجنبان گرديده ، آخر پا به دامن عزلت كشيد ؛ چنانچه گفته :
به خانهاى ننشستم به غير خانهء خويش * شدم به رنگ نگين سنگ آستانهء خويش
و در سنهء احدى و خمسين و مائة و ألف به دار جاودانى آرميده . از اشعار آبدار اوست :
تا تماشاى دهانت كرد جبران غنچه را * شاخ گل دستى است در زير زنخدان غنچه را
* * *
به گريبان نمىرسد دستم * آه از دست نارسايىها
* * *
كشد چو صبح وصال تو شمع جان مرا * ببر به مشهد پروانه استخوان مرا
* * *
طفل بىرحمى كه مىبندد پر پروانه را * گرم صحبت كى كند با خود من ديوانه را
* * *
بيهوده چون سپند چرا گرم شيونيم * چشمى نريخت اشك ز دود فغان ما
* * *