على مردان خان كه از پيشگاه شاهجهانى به منصب هزارى و خطاب اميرالامرايى سرفرازى داشت ، آرميد . خان مذكور مراعات فراوان به عمل آورده و به تعليم فرزند خود ابراهيم خان مأمور نمود . چندى به مقتضاى حبّ الوطن به اصفهان مراجعت كرده ، مورد عنايات شاهعباس ثانى گرديد و به حصول قريه به طريق انعام از مضافات اردكان طمأنينت خاطر به هم رسانيد و در عهد دولت شاه سليمان صفوى به حضورى مجلس خاصّ اختصاص يافته ، از آن باز در اصفهان اقامت گزيده و اواخر مائة حادى عشر رهگراى عالم بقا گرديده . در مراتب نظمگسترى طبع بلند و فكر رسا داشت . ديوانى دارد و مثنوى معراج الخيال از تصنيفات اوست . اين چند بيت از كلامش به نظر درآمده :
محبّت شمع فانوس است ، كى پوشيده مىماند ؟ * غم او عاقبت در پرده رسوا مىكند ما را
* * *
بسكه در حسرت خموشى آشنايم گشته است * سايهء من سرمهء آواز پايم گشته است
* * *
ز بس در ديدهام ياقوت اشك آتشين باشد * نگه در چشم من همچون خط زير نگين باشد
* * *
چكد به دامنم از ديده لخت دل با اشك * به رنگ شعله كه با روغن از چراغ چكد
* * *
فلك را آه گرم عشقبازان مضطرب دارد * چو فانوس خيال اين آسيا از دود مىگردد
* * *