رباعيات
تا بر سر كوى او مرا جايى هست * روزم به فغان و شب به غوغايى هست
قدرت ! من و ترك عشق ؟ نتوان ، نتوان * تا سر دارم ز عشق سودايى هست
و له
مىخواستمى رخ نكويت بينم * خود را تا كى در آرزويت بينم
حيف است كه بىخودى مرا روز وصال * در خود نگذاشت تا به رويت بينم
و له
ديشب به فريب جان گرفتى از من * امروز دل طپان گرفتى از من
زين خوف كه كس تهمت قتلم نكند * خون ريختى و گران گرفتى از من
و له
اى چرخ ! چنين ذليل و خوارم كردى * آشفته و زار و بىقرارم كردى
مىخواستى از روز ازل خوارى من * آخر به ستمگرى دچارم كردى
و نيز مرثيهاى كه در رثاى دوست و همشهرى خود ، مولوى غلام غوث شوقى گوپاموى ، كه گويا سالها با او مرافقت و مؤانست داشته ، سروده بسيار زيبا و دلنشين است . شوقى در سنّ جوانى براثر بيمارىاى در حوالى حيدرآباد از دنيا رفته و قدرت را در فراق خود داغدار كرده است ، چنانكه مىگويد :
از پير فلك جور چه بىوهم و گمان رفت * در چشم زدن از برم آن تازهجوان رفت
از باد حوادث چه بلا چرخ سيه ريخت * كآن سرو خرامنده ز گلزار جهان رفت
آن گلبن نوخاستهء گلشن خوبى * از گردش افلاك به تاراج خزان رفت