شوق لب مىگون تو آورده برون * از صومعه بايزيد بسطامى را
و له
ما را همه ره به كوى بدنامى باد * از سوختگان نصيب ما خامى باد
ناكامى ما چو هست كام دل دوست * كام دل ما هميشه ناكامى باد
[ 88 ] [ مولانا كمال الدّين بنايى هراتى ]
معمار قصر سخنپيرايى ، مولانا كمال الدّين بنايى كه اصلش از هرات است ، به تردستى طبع موزون بناى سخن را به كمال صفوت و لطافت نهاده و به خيالات بلند و افكار دلپسند داد نظمگسترى داده . به كسب كمالات مقبول خاطر علماى روزگار بوده و با اشعار آبدار منظور نظر شعراى نامدار . آخر الأمر به خوف امير عليشير كه يكگونه رنجيدگى رو داده بود ، رو به ماوراءالنّهر نهاد و حين استيلاى امير نجم ثانى به هنگام قتل عام بلدهء قرشى در سنهء ثمان عشر و تسعمائه كاخ حياتش از پا درافتاد . اين چند بيت از كلام اوست :
ز سرمه آنكه سيه كرد چشم يار مرا * چو چشم يار سيه كرد روزگار مرا
* * *
اگر دستم رسيدى در لحد بر سنگ خاك خود * ز شوقت مىزدم بر سينهء اندوهناك خود
* * *
تو را نه تكمهء لعل است بر لباس حرير * شده است قطرهء خون منت گريبانگير
* * *