جهانآباد رسيد . آنندرام مخلص كه با وى كمال مربوط بود ، منصبى و جاگيرى از سركار پادشاهى دهانيد ، مدّتى به دار الخلافت به نهايت عزّت و اعتبار خوش گذرانيد . از آنجا كه با سالار جنگ خيلى ربط داشته ، صحبت برار بود ، به معتبهء وى به اوده شتافت و به وساطتش به نوّاب شجاع الدّوله بهادر برخورده ، به تقرّر سيصد روپيه مشاهرهء سرفرازى يافت .
چونكه پيمانهء عمرش لبريز شده بود ، در سنهء تسع و ستّين و مائة و ألف در بلدهء لكهنو جام وفات كشيد . تابوتش را چندى همانجا امانت گذاشته ، به شاهجهانآباد رسانيدند . از كلام بلاغت نظام اوست :
نماند همچو حنا هيچ اختيار مرا * سپرد بسته به دست تو روزگار مرا
* * *
بسكه نبود جز شكست توبه ديگر كار ما * خنده دارد موج مى دايم به استغفار ما
* * *
هلاك حسن تو پيرانهسر شدم گويى * براى جور تو پرورد روزگار مرا
* * *
كند از منّت دام و قفس آزاد مرا * بالوپربسته دهد هركه به صيّاد مرا
* * *
از طربخانهء ايّام به در كرد مرا * چون شب و روز فلك زير و زبر كرد مرا
گردبادى به بيابان جنون چون من نيست * كه هواى قد تو خاك به سر كرد مرا
* * *
هردم اى شمع به رنگ دگرش مىسوزى * پر پروانه كند جلوهء طاوس اينجا
* * *