بسطامى و بودن او سقّا و آبكش سركار امام جعفر الصّادق ع از جمله اموريست كه تصريح كرده است به او سيّد المتالّهين سيد حيدر آملى در كتاب جامع الانوار و الولى العارف نور الدّين البدخشى در كتاب احباب و صاحب كتاب مقامات كه از اولاد شيخ ابو الحسن خرقانى بود و همچنين تصريح كرده است به او امير سيد بن طاوس در كتاب طرايف و امام فخر الدّين در اربعين و علامه در شرح تجريد و ابن زهره اندلسى در كتاب تاريخ خود چنانچه نقل كرده است از اينها شيخ و اصل بهاء الدّين عاملى در مجموعهء مسمّى بكشكول و بعد از شهادت امثال اين اشخاص نيست مقبول و نيست اعتمادى بهآنچه شيخ نور الدّين ابو الفتح محدّث كفته كه نزد علماء تواريخ بصحّت رسيده كه رحلت جناب امام جعفر الصّادق ع در سنهء 148 صد و چهل و هشت هجرى بوده و فوت سلطان بايزيد در دويست و شصت و يك هجرى روى نموده و در اين دو تاريخ خلاف نكردهاند و تفاوت ميان هر دو تاريخ صد و سيزده سال است و عمر سلطان بايزيد را از هشتاد سال زياده كسى ننوشته و قول او كه در اين دو تاريخ كسى خلاف نكرده ممنوعست و چكونه چنين باشد و حالآنكه در نفحات نقل كرده كه وفات بايزيد را در اربع و ثلاثين و مائتين نيز كفتهاند و از كتاب معجم البلدان ظاهر مىشود كه ابو يزيد زاهد بسطامى ملقب به طيفور دو كس بوده اكبر كه او پسر عيسى ابن سروستانست و اصغر كه پسر آدم ابن عيسى ابن على زاهد البسطامى است و چون احتمال دارد كه بهواسطه اشتراك ايشان در كنيه و لقب و اتفاق در اسامى بعضى از آباء و اجداد چنان كه از كلام معجم نيز معلوم مىشود شيخ ابو الفتوح و امثال آن كمان بردهاند كه ابو يزيد يكى است كه تاريخ زمان او از زمان امام متاخّر است لاجرم بسبب منافات ميان تواريخ سلب سقّائى از آن بزركوار كردهاند و شيخ معروف كرخى رحمة اللّه عليه اخذ كرده است از حضرت امام رضا ع و او دربان آن جناب بود و شيخ سرى سقطى رحمة اللّه عليه اخذ كرده است از معروف و تا حال خرقه و طريقه او در ميان تابعين او باقى است و تفصيل سلاسل مشايخ در موضع خود خواهد آمد بدانكه صوفيّه انسان كامل را باسامى مختلفه خواندهاند و از وجهى و مناسبتى به اسمى مسمّى كردهاند منجمله قطب و اسرافيل و جبرائيل و ميكائيل و آدم كفتهاند بيت
قطب وقت است او و اسرافيل جان * مرده سازد زنده سازد در زمان
كر سرافيلش بخوانى تو رواست * جبرئيلش كر بكوئى تو بجاست
اوست ميكائيل ارزاق حضور * اوست عزرائيل نفس پرشرور
آدم كلّ است و مسجود ملك * غايت ايجاد و مقصود فلك
نوحش كفتهاند براى آنكه نجاتدهنده از طوفان بلاست و ابراهيم كفتهاند زيرا كه از نار هستى كذشته و نمرود خواهش را كشته و خليل حضرت حق كشته است و موسى ناميدهاند جهة اينكه فرعون هستى را به نيل نيستى غرق نموده و در طور قرب مناجات مىكند و خضر كفتهاند براى آنكه آب حيوان علم لدنّى خورده و بحيات جاودانى پىبرده است و الياس و داود و سليمان و افلاطون و لقمان و جالينوس و عيسى و مهدى و هادى كفتهاند نظم
مهدى و هادى ويست اى راهجو * هم به ميان هم نشسته روبرو
صاحبالامر و صاحب الزّمان و اسكندر و سيمرغ و هماى و يوسف و آفتاب و ماه و سحاب و مجرّد و قلندر و آيينه كفتهاند بيت
كفت من آيينهام مصقول دوست * ترك و هندو در من آن بيند كه اوست
پير مىفروش و ساقى و مطرب و صوفى و مرشد و شيخ و مؤمن ممتحن و محسن و صالح و عارف و معشوق و عزيز و كامل و پادشاه و عالم ربّانى و غوث و سواد اعظم و امّالقرى و اصل و اصول و دلبر و امثال اينها بعبارتى و استعارتى حضرت انسان كامل را نام برند و بمناسبتى نفس كلّ را ياد كنند بارخدايا به حرمت واصلان دركاهت و به عزّت كاملان آكاهت و بحقّ مقرّبان باركاهت كه ما را بصحبت دوستان خود موفّق كردان و از خدمت اولياى خويش محروم مكن و به ديدار بيكانكان كوى آشنا مكردان مبتلا و صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين
ذكر دركزين
قصبهايست دلنشين از توابع همدان و از قصبات بهجتتوامان است قديم الزّمان شهرى بوده بمرور ايام روى به خرابى بوده اكنون قرب هزار خانه در اوست و چند قريه مضافات اوست باغاتش فراوان و غلاتش ارزان در زمين هموار واقع و اطرافش واسع است آبش از كاريز و كوارا و هوايش روحافزا و مردمش ترك و از طايفه قراكوزلو همكى شيعىمذهب و ارباب كمال و اصحاب جاه و جلال از آنجا ظهور نمودهاند من جمله بعضى از وزراى آل سلجوق از آنجا بودهاند راقم مكرّر دركزين را ديده و بزركانش مشاهده كرديده است
ذكر دروس
بر وزن اروس طايفهايست در ملك شام مسكن ايشان در جبل لبنان واقع است كروهى بسيار و قومى بيشمارند همكى امّت سامرى و از معارف انسانى بريند ليكن اكثر زنان ايشان در حسن و جمال و تناسب پيكر و صباحتمنظر ممتازند و مردان ايشان در مهماندارى و غريبنوازى و دلاورى بامتيازند راقم چندى در ميان ايشان بوده و به آن قوم معاشرت نموده همكى قوم