تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
برده است . اما به ظاهر سيّد يوسف علاقه‌اى به كارهاى ديوانى نشان نداده و تحصيل علوم رايج و ادب و حكمت طبيعى و الهى را مرجح دانسته است و بالاخره نيز در اين فنون مدرّس مىشود و با بيانى جذّاب در مدرسه نيم‌آورد اصفهان به افاضه مىپردازد و درسش نيز پرشاگرد بوده ، چنان‌كه وفاى زواره‌اى نيز مدّتى نزد او زانوى تعلّم به زمين زده است . اما پس از مدّتى سيّد از دو چشم نابينا مىشود و سال‌ها در انزوا در تاريكى بصر زندگى مىكند . اين زندگى عسرت‌بار تا 1295 ق ادامه مىيابد و سرانجام در اين سال چشمش را به آن جهان مىگشايد و از اين سرا مىبندد . منابع زندگىنامهء او به نقل فرهنگ خيام‌پور ، ج 1 : مدايح المعتمديّه فنا ، صص 45 - 542 ، و نيز مدايح معتمديّه بهار ، ذيل حرف ح ، صص 93 - 191 مجمع الفصحاى هدايت ( م ) ، ب ، صص 5 - 94 ، الذريعة ، ط ( الف ) ، ص 263 ، جغرافياى اصفهان ، ص 68 ، همچنين حديقة الشّعرا ، صص 85 - 484
شرح
( 40 ) - مدرسهء نيم‌آورد : ر ك به تعليقه شمارهء 22 . ( 41 ) - حامد : به‌جز گزارش وفا ، در عموم تذكره‌ها نامى از او نيست . ( 42 ) - همان گونه كه وفا مانند برخى از منابع ديگر نيز اشارت كرده است ، ممكن است با توجّه به شخصيت « خليفه سلطان » در تاريخ صفوى ، اين داستان ، قصّه‌اى بىفروغ بيش نباشد . چون ميرزا حسين سلطان العلماء مشهور به خليفه سلطان و داماد شاه‌عبّاس به قول صاحب رياض العلماء « از فضلاى محققين و علماى جامع معقول و منقول [ بود ] و از كمال رتبهء علمى ، عزل و نصب و تعيين مقام هريك از اهل علم را به دست او گذاردند . در سلطنت شاه‌عبّاس بزرگ ، پنج سال به وزارت برقرار [ بود ] و به دولت شاه صفى ، چون بر رفتار آن سفيه ، نقد و نقض گرفته و تندى نمود ، معزول و به قم رهسپار [ گرديد ] و اولادش از سطوت شاه صفى كور شدند و خليفه سلطان روانهء حج شده ، زمان شاه‌عبّاس دوم هشت سال و نيم از سال 1055 ق به وزارت پرداخته و 1064 ق در اشرف مازندران وفات يافت . تاريخ مرگش : « آه از دستور عالم ، واى از سلطان دين » تأليفاتش : « حاشيه بر شرح لمعه » و بر « معالم الاصول » و بر « شرح مختصر عضدى » و بر « زبدهء شيخ بهايى » و بر « حاشيهء الهيات خضرى » و بر « حاشيه قديم جلاليه » و بر « شرح جديد تجريد » و غيرها . گاهى نيز به نظم پرداخته :افسوس كه عمر گشت بيهوده تلف * دنيا به تعب گذشت و دين رفت ز كف رنجيد خدا و خلق راضى نشدند * ضايع كرديم پاره‌اى آب و علف »( جابرى انصارى ، حاج ميرزا حسن خان ، تاريخ اصفهان ، ص 335 ) تأليفاتش با امضاى « سلطان » شناخته مىشود و لقب « اعتماد الدّوله » نيز در آخرين منصب وزارتش به او عطا گرديد . ( ر ك : جناب ، مير سيد على ، رجال و مشاهير اصفهان ، ذيل سيد حسين خليفه سلطان ) با اين درد دين و آن آثار و آن تصلّب ، خليفه