قد او همچو قامت طوبى * لب او همچو چشمهء كوثر
زلف مشكين به روى او گويى * كه به گلبرگ ، تودهء عنبر
هرچه از لعل او ، همه شيرين * هرچه از قند او ، همه شكّر
جز رخ و زلف او نديد كسى * كه شب تيره در برآرد خور
جز قد نازپرورش ، سروى * نشنيدم كه سنبل آرد بر
ديد در كنج غم مرا تنها * خواب بر من حرام گشته و خور
پايم از جور آسمان در گِل * دستم از ظلم روزگار به سر
آسمان از براى كشتن من * بسته است از مجرّه ، تنگ كمر
تيغ بيداد در كف بهرام * خنجر كين به دست كيوان در
داده فتوا به خون من برجيس * تير ، فتواش برده بر دفتر
نه انيسى مرا به پيش ايدون * نه رفيقى مرا به سر ايدر
چون مرا تلخكام ديد و فكار * لب شيرين گشود و ريخت شكر
گفت : « اى آنكه عكسى از رايت * در فلك هست خسرو خاور
از فروغ ضمير صافى تو * گشت روشن چراغ فضل و هنر
خرد اندر سرشت تو مُدغم * هنر اندر ضمير تو ، مضمر
اى كه از راى روشنت باشد * دست موسى همى به جيب اندر
تو بدين مايه فضل ، از چه سبب * آسمان خونت آورَد به جگر ؟ »
گفتم : « اينجور ، خاصهء من نيست * آسمان است خصم اهل هنر »
گفت : « اگر خواهى از حوادث دهر * ايمنى جويى ، اى حميده سَير !
روى آور به درگهى كه بود * امن با وى ، چو با عرض ، جوهر
درگهى كش ملك بود دربان * درگهى كش فلك بود چاكر »
گفتم : « اين آستانه ، كش گويى * درگه كيست ، اى بلنداختر ؟ »
گفت : « درگاه نايب مهدى * باقر آن سبط موسى جعفر »
همه در بند حكمش ، ار چه قضا * همه در قيد امرش ، ارچه قدر
راعى امن او به شرق و به غرب * داعى جود او به بحر و به بر
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي ) — صفحة 193
مساهمون: ميرزا محمد على وفا زواره اى
ص١٩٣