شدى ز رايش اگر مقتبس ، درخشان مهر * نديد رنج كسوف و نيافت بيم زوال
سمى قبله پنجم ، امام با اعزاز * كه برزدوده ز مرآت شرع زنگ ضلال
به مجلسش چو گرايى ز جنّت است نشان * ز مدرسش چو سُرايى ، بهشت راست مثال
نشستهاند دوصد فضل و جعفرش ز يمين * ستادهاند دوصد معن و حاتمش ز شمال
مرا به قرنش بس فخرها كه بر اقران * مرا به عصرش بس طعنهها « 1 » كه بر امثال
مراست دامن و دل از تو اى جهان كرم * هماره خالى و پُر ، از چه ؟ از ملال و لآل
به گوش مردم نادان ، مديح توست همى * چنانكه گوهر ارزنده آورى به جوال
چو عزم بوسشِ درگاهت آورم ، آرند * جهان جانى و جان جهانى ، استقبال
نه جان ز شوق درت همرهى كند با جسم * نه جسم همرهى آرد به جان ز استعجال
خدايگانا ! ازبس ملالت بىحد * به روزگار مرا بسته است پاى خيال
« زواره » شعر نشايد سرود ليك مرا * ز نظم چامه ، به دست اندر است سحر حلال
در آن خرابه مدينه ، جماعتى نااهل * به اين بهانه كه ما خود پيمبرى را آل
به هرچه اسم شقاوت ، بسى كنند اصرار * به هرچه رسم سعادت ، بسى كنند اهمال
اگر مصاحبت آن گروه بىادراك * و گر معاشرت آن جهانْجهانْ جهّال
مشابه دل و اندوه ، معاين سر و درد * حكايت كف و نشتر ، حديث سنگ و سفال
اگر ز هفته و مهشان كسى كند پرسش * ور از ليالى و ايّامشان كنند سؤال
نه شب ز روز توانند تفرقه ، نه دهند * تميز هفته زمه ، امتياز ماه ز سال
رهى نوازا ! باشد رهى بدان خوشدل * ملك مقاما ! باشم همى بدان خوشحال ؛
كه تا به جايزهام ، خدمتى كنى معلوم * كه فارغ آيم از صحبت چنان ارذال
وز آن سپس به دعايت زبان گشايم من * كه باد حافظ جاه تو ، واهب متعال
هماره تا به ثوابت ، ثبات هست و درنگ * هميشه تا به كواكب شرافت است و و بال
هميشه خاطر اعدات با كدورت هجر * هماره خاطر احباب « 2 » شادمان به وصال
سپاس و شكر دو نعمت به شرط قدرت طبع * مراست ورد زبان تا بود مجال مقال
دعاى دولت تو بالعشىّ و الابكار * سپاس نعمت تو بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ *
هامش
( 1 ) - طعنها
( 2 ) - احبابت