سرو قد رعناى تو ، گردد چمان اندر چمن * سايد به خاك پاى تو ، سرو چمن ، سر همچو من
با چشمت از سحرآورى ، شد سخره سحر سامرى * با لعلت از جانپرورى بيهوده عيسى را سخن
قد و رخت اى دلستان ، گرديده آشوب جهان * رخ آفت پير و جوان ، قامت بلاى مرد و زن
مژگان خونريز تو را ، صد بسمل اندر « 1 » هر نظر * زلف دلاويز تو را مسكيندلى در هر شكن
طفلى و خودكامى همان ، در دلبرى خامى همان * خون دل دلآشامى همان ، ناشسته لب را از لبن
كم ديده چشمى اى پرى مانند تو در دلبرى * عذرارخى ، سيمينبرى ، نوشينلب و شيريندهن
اى زلف تو دام بلا در چين زلفت مبتلا * زيبانگاران ختا ، رعنا غزالان ختن
با عاشق اى بيدادگر ، بيدادت از حد شد به در * گويى تو را نبود خبر ، از عدل دادار زمن
سيّد محمّد باقر آن ، كز وى به فخر آمد جهان * اسلام از او دارد نشان ، دين را چو جان آيد به تن
عالم ز جودش شادمان ، ملك از وجودش در امان * ناديده كس اندر جهان ، با او كسى را مقترن
هامش
( 1 ) - بسملى در