بهشت نقد ، مر آن را مقرّر است كه هست * بر آستان تواش اى جهان جاه ، قرار
به غير ذات تو اى قدوهء اولو الالباب * بهجز وجود تو اى زبدهء اولو الابصار
كه هست مسند شرع شريف را در خور * كه گشت منظر دين حنيف را معمار ؟
خرد به عرشهء منبر چو ديد شخصت ، گفت : * « شده است بر زَبرِ عرش ، سيّد اخيار »
گذر به طارم چارم ، خديو چرخ نكرد * به خاك رهگذرت تا نگشت جبههگذار
حديث علم تو و آه و ناله از دل كوه * سخن ز خلق « 1 » تو و گريه و فغان ز بهار
خدايگانا ! اين بنده راست ، شكوه بسى * ز روزگار زبون و زمانهء غدار
مرا ز خاك درت دور داده و دارد « 2 » * از آن به جان و دل زارم ، آذر و آزار
به تيه جهل و ضلالت ، ز پاى افتادم * ز آستين ، يد بيضاى موسوى بدر آر
ز فيض مدحت تو بلكه از كرامت توست * اگر مرا نىِ كلك آمده است شكّربار
توقعم ز تو اين ، اى پناه ملّت و دين * اميدم از تو چنين اى جهان عزّ و وقار
كه زان ميانه به رحمت ز قانع مسكين * به حق جدّ كبارت ، نظر دريغ مدار
هامش
( 1 ) - نشيد خلق
( 2 ) - دارد و داده