زهى از تو ملك شريعت ، مزيّن * ز نور تو ، بزم حقيقت ، منوّر
ز عزّ و شرف ، بر سر چرخ سايد * ز پاى همايون تو پاى منبر
دم عيسى اندر كلام تو مدغم * كف موسى اندر ضمير تو مضمر
به گلزار تقوى و زهد تو ، گلچين * بسى همچو سلمان و مقداد و بوذر
مبدل به تسبيح و تهليل گشته * به عهد تو ، صوت دف و چنگ و مزمر
نشان مى ار در خُم چرخ يا بى * به هم بشكنى يكدم ، اين هفت چنبر
به آب بقاى شريعت برم پى * اگر باشدم خضر لطف تو رهبر
جمال تو در مجمع درس باشد * مهى كش بر اطراف آورده « 1 » اختر
وجود تو در كشور علم باشد * شهى كش جهان بنده باشند و چاكر
ز خاك رهت ، چشم معنى ، مكحّل * ز مهر رخت چرخ دانش ، منوّر
وجود تو مر جسم ادراك را جان * علوم تو مر شهر اسرار را در
براى نثار تو آرند دايم * ز بهر وجود تو زايند يكسر ؛
عسل نحل و گل ، خار و بر ، شاخ و دُر ، يم * رطب ، نخل و نى ، شهد و كه ، لعل و كان ، زر
ز بحر كمال تو گرديده فايض * گنهكار و مؤمن ، مسلمان و كافر
ز خوان نوال تو ، پيوسته منعم * ضعيف و توانا ، فقير و توانگر
سحاب سخايت ، ز الواح شسته * خط بخشش حاتم و فضل و جعفر
جهان از تو گيرند انعام ، گويى * به خوان تو رزق بشر شد مقرّر
نباشد ثناى تو چون حد مسكين * كند بر دعايت كنون ختم ، دفتر
بود تا ز مه روشن ، اطراف گردون * بود تا ز خور ، انور ، اكناف خاور
جمال تو در محفل علم ، روشن * عذار تو در مجمع شرع ، انور
هامش
( 1 ) - بربسته