گردد زمين چون آسمان ، در وى شقايق ، اختران * بينى دو صد شعرى در آن ، طالع ز كاخ نسترن
از ضميران و ياسمين ، باغ است چون خلد برين * يا مجلس سلطان دين ، يا مدرس فخر زمن
سيّد محمّد باقر ، آن ، كش نايب صاحب زمان * دانند هر پير و جوان ، خوانند در سرّ و علن « 1 »
آن سيّد والاهِمَم ، كز لطف و قهرش در امم * بيدار شد عدل و كرم ، در خواب شد جور و فتن
اى همچو جدّت مرتضى ، عزّى ز قهرت در عزا * لات و منات ناسزا ، بيزار از روى شمن « 2 »
گر بر خلاف شرع و دين ، آرد نظر سوى زمين * حكم وى « 3 » اندازد يقين بر گردن گردون ، رسن
روزى كه صورتآفرين ، از آب و گل كردت عجين « 4 » * با عقل بودى همنشين ، پيش از وصال جان و تن
سنگ سيه ز اكرام تو ، گوهر به وفق كام تو * وزبهر نقش نام تو ، گردد عقيق اندر يمن
دادند چون جام جمت ، پيداست راز عالمت * اسرار علم آدمت بخشيده رب ذو المنن
اى آسمان درگاه تو ، عرش برين ، خرگاه تو * پيش دل آگاه تو ، خورشيد شمعى در لگن
تا تيرى از قوس قضا ، سويت نپرد بر خطا * دست قدر ز امر خدا ، از چرخ آوردت مجن
هامش
( 1 ) -زانند هر پير و جوان ، پيوسته در سرّ و علن( 2 ) - ( نم : وثن )
( 3 ) - تو
( 4 ) - كردت از آب و گل عجين