گر نگين شرع را دزديد روزى « 1 » اهرمن * حق بناميزد در انگشت سليمان كرد باز
نور ايمان در لباس كفر و دين پوشيده بود * حكمش آن پوشيده را يكباره عريان كرد باز
هركه روآورد سويش ، تا قيامت رو نتافت * لعن بر آنكس كه حق را ديد و كفران كرد باز
باد جاويدان به عالم ، دولت و اقبال او * تا دهان را در ثنا و مدح بتوان كرد باز
و له ايضا فى القصيدة
تا كى سبكسارى كنم ، بر حال خود زارى كنم * از ديده خون جارى كنم بر دامن رَبع و دمن
پيوسته جويم همدمى ، كايد انيسم در غمى * در كوچه و برزن همى در اين تمنّا ، گامزن
بر جاى يار ، اغيار بين ، بر جاى ماهى ، مار بين * بر جاى لاله خار بين ، جَرجير بر جاى سمن
آن دل كه اكنون خون شود تا در بهاران چون شود * آنگه كه گل ، مجنون شود چاك افكند در پيرهن
سوسن زبانآور شود ، گوش شكوفه كر شود * سعتر به سيسنبر شود ، همراز در يك انجمن
شايد كه « 2 » از لطف هوا ، آتش چو خاك آرد گيا * گردد چو شاخ هندبا ، سرسبز شاخ كرگدن
فرداست كاندر بوستان ، از جلوهء سرو جوان * پيرانه سر چون كودكان ، در رقص آيد نارون
باد چمن خيزان شود ، آب شمر لرزان شود * از خاك باغ ارزان شود ، عطار را مشك ختن
گل در قباى عبقرى ، از پرنيان احمرى * در دعوى پيغمبرى ، خضرا بر خضر چمن
هامش
( 1 ) - روزى بدزديد
( 2 ) - گر