نماند آستينش تا ابد از سيم و زر ، خالى * كسى كز عون بخت خويشتن گيرد تو را دامان
و له ايضا فى القصيدة
ز دست بخت كنم شكوه ، يا ز گردون ، داد * كه هرگزم ، گره ، از كار بسته ، كس نگشاد
سياهروزترى ، مادر زمانه ، چو من * نزاده است و نخواهد دگر به گيتى زاد
نه همدمى كه ز در اندر آيدم ز وفا * بگويدم كه به گيتى تو را غمى مرساد
نه يك رفيق شفيقى كه يكزمان به برم * نشيند از پى دلجويى و طريق و داد
دلم خوش است از اين هم ، اگر كسى گويد * كه نورسيده غم ديگرت ، مبارك باد
به عدل نوشروان تكيه گر كنم به مثل * كند معامله با من به طينت شدّاد
هزار نامه نوشتم به دوستان و يكى * نخوانْد ، سهل بوَد كش جواب نفرستاد
از اين چرا نخورم پس مدام ، خون جگر * ز بخت بد نكنم پس چهسان شكايت و داد
ز كف نهم قلم و روى صفحه را ديگر * به خطوخال نيارايم از سواد مداد
مرا تفكّر كارى چنين كه هاتف غيب * به گوش هوش دلوجانم اين ندا در داد
كه چندچند خورى خون دل ز ياس اميد * غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد
كه روشن است چراغ جهان و هست جهان * ز سرورى كه بلند است پايهاش ز نژاد
سپهر عزّ و شرف ، سرورى كه خاك درش * مطاف اهل زمين است و كيمياى مراد
فرشته خوى ، سمىّ محمّد باقر * كه چون نيا ، گره از جمله مشكلات گشاد
تويى كه مادر گيتى و دايه دوران * به حُسن خلق تو ديگر « 1 » نه پروريد و نه زاد
هامش
( 1 ) - هرگز