يكى از ارباب عمامه سفيدجامه خنك هنگامه ، كه از مراتب فضل ، بهجز ايرادات جاهلانه نداند و ماضى از مستقبل ، تفرقه نتواند ، فارغ از رسوم علوم سرمدى ، مصداق قطعه « سرحدى » 102 كه چند بيت از آن اين است :
قطعه
در قريهء ما ، مجتهد تازه به چرخى است * كاندر عمل اخذ ، كند جهد رسايى
پرسيدمش از مسأله صرف ، چه دانى ؟ * گفتا كه : شنيدم ضربوا و ضربايى
از معنى حرف ان شرطيه سخن رفت * قدرى ان و ان كرد ، چه شرطى ! چه جزايى !
در معرض معارضهام آورد و خطابات غافلانه ، چنانكه عادت جهّال فاضلنما است ، آغاز كرد .
حكيم سنايى 103 فرمايد :
هيچ صحبت مباد با عامت * كه چو خود مختصر كند نامت
صحبت عامّه ، در بهشت آباد * مرگ باشد ، كه مرگ عامى باد
دهان نادانى [ باز ] و زبان شنعت ، دراز كرد كه سركار « 1 » مقتدى الانام ، نشاطى خان را صله و انعام دهند يا ديگر شعرا را زر و سيم در كنار نهند ؟ شيخ محمّد على كه ترّهات چند به هم بافت ، از جنابش ، آنهمه انعام يافت . چرا آن سيم و زر بىقياس به فقراى ناس بذل نفرمايند كه موجب اجر جزيل و ثواب جميل آيد ؟
گفتمش اى فاضل لغوى ! لغوى بر زبان راندى . زيراكه اصطلاح اهل فضل نخواندى . كاش از آثار پيشوايان شريعت ، اثرى و از اخبار ائمهء اطهارت ، خبرى بود . اگر غوص در بحر ذخار « بحار الانوار » نتوانى « 2 » ، خواندن « تذكرة الائمه » 104 كه هم از تأليفات علامهء مجلسى - عليه الرّحمة - و فارسى است شايد توانى برخوانى تا بدانى كه هريك از آن دوازده برج فلك رسالت با آنكه از مقتضيات ظاهر امر خلافت ، دست تصرفشان كوتاه و جان جهانى از اين حسرت در وا اسفاه بود ، بالفرض اگر سر چهار تن از خدّام سعادت فرجامشان ، ملازم آستان عرش نشان بود ، يكى از ايشان ، شاعر و آن درارى سپهر امامت را ناظم مناقب و مآثر بود و اينكه چندين تن از معارف فصحا و مشاهير بلغا ، مناقبآراى جناب ختمى مآب و از راتبهء نوالش ، بهرهياب بودند ، گوشزد هر عالم و فاضل بلكه مسموع هر عامى و
هامش
( 1 ) - چرا سركار
( 2 ) - نتوانى كردن