چو لطف روح در پيكر ، چو رنگ نور در ديده * چو طرز مهر در گردون ، چو طبع ابر در نيسان
محمّد خُلق ، يحيى صدق ، موسى دست و عيسى دم * سليمان ملك ، خضر الهام ، آصف راى و جم فرمان
به اسكندر نه آن فرّ است « 1 » و بر دارا نه آن دولت * كه گويم بر درش اين چاكر آيد « 2 » آن دگر دربان
اگر ذاتش نمىشد خود دليل راه حق هرگز * نبردى ره كسى سوى نجات از وادى خذلان
به اين عزّ و شهامت كيست در عالم بهجز آن كس * كه باشد نايب صاحب زمان از جانب يزدان
سر نيكاختران ، سيّد محمّد باقر عادل * كه از عدلش شود حيران هزاران همچو نوشروان
نظام ملك را رونق ، چراغ شرع را پرتو * فروغ علم را مظهر ، جهان فضل را سامان
بر جودت ز جود حاتم طايى ، سخن گفتن * بدان ماند كز اعجاز آورد كس روى بر « 3 » هذيان
برابر ذرّه كى گردد به خورشيد جهانآرا * كجا ، كى قطره را بتوان ، مقابل داشت با عمّان ؟
كرامت گر بود كوهى ، تويى آن كوه را پايه * سعادت گر شود بحرى ، تويى آن بحر را پايان
عدالت گر بود گردون ، در آن گردون تو خورشيدى * شهامت گر شود كشور ، در آن كشور تويى سلطان
خرد را دانشت دايه ، كرم را همّتت ، مايه * فلك را رفعتت شاهد ، ملك را طينتت برهان
هامش
( 1 ) - فرصت
( 2 ) - آمد
( 3 ) - در