آن مهر چرخ جود كه ايّام گويدش * خورشيد را به ذرّه ، برابر فكندهاى
اى باقر علوم كز اقبال و عدل خويش * بنياد ظلم را از جهان برفكندهاى « 1 »
گر خاطرت نه بحر گهرخيز ، ازچهرو * در هر كنار ، اين همه گوهر فكندهاى
بر مجمر خور ، از پى دفع گزند خويش * هر صبحدم ، سپند ز اختر فكندهاى
بر كشتى شريعت دين نبى ، ز علم * ز آسيب باد حادثه ، لنگر فكندهاى
خور نيست رخ نموده ز مشرق ، كه هر سحر * نور ضمير خويش ، به خاور فكندهاى
ملك وجود دشمن دين رسول را * بگرفته [ و ] به شهر عدم در فكندهاى
شهباز اوج عدلى و اندر دل عقاب * صد وحشت از صفير كبوتر فكندهاى
در چين ، خراج از كف خاقان گرفتهاى * در روم ، افسر از سر قيصر فكندهاى
هامش
( 1 ) - ( اين بيت را اضافه دارد . )