چشمه و درختى هست به ديدن آن رغبت مىكردم و عزم مقام در آن مقام مىكردم . آشنايان و پيوستگان مانع مىآمدند و الفت والدين و افراط محبت ايشان نيز مانعى قوى بود .
بازيهاى روزگار را ببينيد آدمى با اين روحيه عزلتگزينى ، فرجامش از بس مسافرت و جابهجايى بدانجا مىكشد كه در هيچ كجا آرام نمىيابد و در وصف حال خود مىگويد :
آنم كه به ملك نيستى سلطانم * با سامانم اگرچه بىسامانم
مانندهء آسيا در اين ملك خراب * سرگردانم كه از چه سرگردانم
در يزد با منجّم معروف ، رستم مجوسى ( كه كتب مجوسى و حكمى و اسلامى بسيار داشت ) ديدار مىكند و رصدى را كه اشمرت مجوسى در سى و چهار هزار سال پيش از اين نوشته و نزد وى نگهدارى مىشد مىبيند و به قول خودش به نقايص آن هم پى مىبرد .
بعد از برگشت به اصفهان پدر و مادر از او مىخواهند كه ازدواج كند ولى به علّت اينكه تأهّل را مانع دانشاندوزى مىداند ، اين خواهش را مصرّانه رد مىكند و تا آخر عمر مجرّد باقى مىماند .
در سال 1127 ه . ق پدر و دو سال بعد از آن مادر را از دست مىدهد و از افراد خانواده آنها مادربزرگ و دو برادر كوچكتر باقى مىمانند .
حزين براى فرار از اين اندوه راهى شيراز مىشود ولى افسوس كه همهچيز دستخوش دگرگونى شده است و همهء ياران قديم زندگى را بدرود گفتهاند . به اين خاطر تاب نياورده ، دوباره به اصفهان باز مىگردد و اين زمان مصادف با محاصرهء اصفهان است . مردم بر اثر اين حادثه با سختى و تنگدستى و تبعات ناشى از آن روبرو هستند . خانوادهء حزين هم از اين مرارتها به دور نيستند ، علاوه بر اين ، بعد از فوت عمويش شيخ ابراهيم ، آن مقدار پولى كه حاصل درآمد املاك موروثى ايشان