ديدن راه است بهتر شمع چون با ديگريست * چشم ما روشن چراغ هركه روشن مىشود
حلقه افزونتر كند بر دام حرص و آرزو * قامت منعم كه خم از بار مردن مىشود
* * *
روشن ضمير را به بصر احتياج نيست * سرچشمه بهر آب گهر احتياج نيست ؟
موى سفيد را مكن آلودهء حنا * شير صباح را به شكر احتياج نيست
همدست كى رواست يد قدرت تو را * اين دست را به دست دگر احتياج نيست
* * *
گريههاى سرد زاهد را نمايد كار سست * مىشود از بارش باران دى ديوار سست
نيست چون پيكان او در دل اثر با ناله نيست * ريخت چون دندان بود گويندهء گفتار سست
* * *
مىكند بيدار احسان دولت خوابيده را * عطسه مىسازد سبك مغزان گران گرديده را
نانجيبان را لباس سرورى رسوا كند * مىكند ظاهر گهر دزد گهر دزديده را
* * *
جنونى كو كه تا پر شور سازد مغز جانم را * نمك سازد به زخم كوه و صحرا استخوانم را
كه مىخواهد لب نانى ز چرخ از تنگدستيها * كه غيرت مىكند دستاس امروز استخوانم را
* * *