اين مشت گلى كه هست خشت سرخم * ميخوارهء عاقبت به خيرى بوده است « 1 »
82
ميرزا فتح اللّه خوزانى
خوزان كه قريهاى است در دوفرسنگى اصفهان « 2 » . به فن سياق آشنا شده خالى از شعور و ادراكى نبود . به هند افتاده در مهمّات بعض بنادر آن درآمد و اكتساب مالى فراوان نموده به وطن خود بازگشت و مساكن شايسته در آن قريه ترتيب داده روزگارى به سامان گذرانيد تا در ايام انقلاب و فتن به ضرورت با سران رؤساى هر قوم از دوست و دشمن اتصال جست و آخر به سياست يكى از ناكسان درگذشت به صناعت شعر متتبّع و شائق بود ، از هر نوع اشعار دارد پارهاى از آن خالى از استوارى نيست . [ 83 ] چيزى از او به خاطر نبود كه اثبات يابد . « 3 »
83
اميناى زعفرانى اصفهانى
زعفران فروختى . آزادگى فطرى « 4 » و به غايت شكفتهرو و بديههگو بود . در شعر ماهر و صحبتش كيفيّت خوشى داشت . [ 84 ] اين چند بيت از اوست :
اشعار
رنجيدهاى ز من بت نامهربان من * حرفى شنيدهاى تو مگر از زبان من
خونم حلال باد به دشمن اگر كند * يك حرف در حضور تو خاطرنشان من
و له
چون سياهى مرا ز داغ « 5 » افتد * چشم پروانه بر چراغ افتد
گر به گلشن گذر كنم بر يار « 6 » * گل و بلبل ز چشم باغ افتد
آفتابى كند طلوع از ماه * عكس رويش چو در اياغ « 7 » افتد
هامش
( 1 ) . نسخه « پ » اين رباعى را ندارد .
( 2 ) . در دو فرسنگى از اصفهان .
( 3 ) . اثبات نمايد .
( 4 ) . آزادگى فطرى او .
( 5 ) . چون سياهى مرا به داغ .
( 6 ) . با يار .
( 7 ) . چو در چراغ .