تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرة المعاصرين ( فارسي ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
اين مشت گلى كه هست خشت سرخم * ميخوارهء عاقبت به خيرى بوده است « 1 »

82

ميرزا فتح اللّه خوزانى خوزان كه قريه‌اى است در دوفرسنگى اصفهان « 2 » . به فن سياق آشنا شده خالى از شعور و ادراكى نبود . به هند افتاده در مهمّات بعض بنادر آن درآمد و اكتساب مالى فراوان نموده به وطن خود بازگشت و مساكن شايسته در آن قريه ترتيب داده روزگارى به سامان گذرانيد تا در ايام انقلاب و فتن به ضرورت با سران رؤساى هر قوم از دوست و دشمن اتصال جست و آخر به سياست يكى از ناكسان درگذشت به صناعت شعر متتبّع و شائق بود ، از هر نوع اشعار دارد پاره‌اى از آن خالى از استوارى نيست . [ 83 ] چيزى از او به خاطر نبود كه اثبات يابد . « 3 »

83

اميناى زعفرانى اصفهانى زعفران فروختى . آزادگى فطرى « 4 » و به غايت شكفته‌رو و بديهه‌گو بود . در شعر ماهر و صحبتش كيفيّت خوشى داشت . [ 84 ] اين چند بيت از اوست :

اشعار

رنجيده‌اى ز من بت نامهربان من * حرفى شنيده‌اى تو مگر از زبان من خونم حلال باد به دشمن اگر كند * يك حرف در حضور تو خاطرنشان من
و له
چون سياهى مرا ز داغ « 5 » افتد * چشم پروانه بر چراغ افتد گر به گلشن گذر كنم بر يار « 6 » * گل و بلبل ز چشم باغ افتد آفتابى كند طلوع از ماه * عكس رويش چو در اياغ « 7 » افتد
هامش
( 1 ) . نسخه « پ » اين رباعى را ندارد . ( 2 ) . در دو فرسنگى از اصفهان . ( 3 ) . اثبات نمايد . ( 4 ) . آزادگى فطرى او . ( 5 ) . چون سياهى مرا به داغ . ( 6 ) . با يار . ( 7 ) . چو در چراغ .