مىگذارد همه كس پا به سرش چون پرگار * هركه چون نقطه درين دائره تنها مانده است
خاك شد عالى و آمد ز گِلش بوى تو باز « 1 » * خرد شد شيشه ولى نشئه صهبا مانده است
78
محمّد على بيك ديهيم
از غلامزادگان سلاطين صفويّه و مولدش اصفهان ، طبع موزون و شعر ريّان داشت . در مجموعهء چند صفحه شعر خود را ثبت نموده بود به نظر رسيد و از يكى خويشاوندان او مسموع شد كه در سنهء خمس و مأة و الف رحلت نمود . [ 79 ] يك بيت از او به ياد است :
فرد
لبى تر از تراوشهاى داغى مىتوان كردن * ازين ته جرعهتر طيب دماغى مىتوان كردن
79
محمّد على بيك افسر
او نيز از غلامزادگان آن آستان و مولدش اصفهان و در سلك موزونان بود .
شنيده شد كه در شباب عازم هند گشته ديگر خبرش معلوم نشد . [ 80 ]
كسى از او اين بيت خواند .
فرد
چنان دلسرد از اهل جهانم * كه چشم گرمى از آتش ندارم
هامش
( 1 ) . آيد ز دلش بوى نياز .