شعورى قوى داشت . در هيأت و نجوم خاصّه احكام مهارت به هم رسانيده مشهور شد و سر از خدمت افاضل و فيض « 1 » استفاده تافته ، هر رطب و يابس كه به خيالش مىرسيد آن را حقايق و معارف پنداشته از بوالهوسى و خودرأيى در هر فن دخل نمود .
مستقلّانه ، سخنان بىسر و بن درهم مىبافت و اعوجاجى سخت در سليقهاش پيدا بود . قدم در هيچ مقام و مذهب استوار نداشت گاهى خويش را به حكما بستى و گاهى به صوفيّه تشبّه جستى و گاه از متكلّمان گفتى و در سلك هيچ فرقه در شمار نيامدى ، آخر به تباهى عقايد شهرت يافت . هوشمندان از حالش نفرت كردند .
از دانشوران و اذكيا كناره گرفته با سادهدلان و بىخردان بىخبر اليف « 2 » بود ، آنها را مذمّت مىكرد و اينان را ستايش مىنمود . مصداق حال اين قسم اشخاص است آنچه عارفى گفته : جمعى افسار تقليد از سر بيرون انداخته فطرت اصلى را سرنگون ساختهاند به ظواهر نبوّت و توابع آن قانع نباشند و از خود سخنى چند بيهوده تراشند ، نه طبعشان گذارد كه با هر تقليد روند و نه توفيقشان باشد كه بوى تحقيق شنوند ، مذبذبين بين ذلك لا الى هولاء و لا الى هؤلاء ، بالجمله الهى مذكور به شعر مربوط و ابيات شايستهء بلند دارد . تا چندى قبل از اين در سن كهولت رحلت نمود .
در اصفهان مدفون شد . تجاوز اللّه عنه . [ 76 ] اين چند بيت از او است :
اشعار
به خوبان غمزهء خونخوار دادند * به ما هم ديدهء خونبار دادند
نمىگرديد از جنّت تسلى * به عاشق وعدهء ديدار دادند
نهال آفرينش بىثمر بود * محبّت را به دلها بار دادند
و له
به مشكين طرّهاى پيوند كردم رشتهء جان را * ز تو شيرازه بستم نسخهء خواب پريشان را
هامش
( 1 ) . از خدمت افاضل فيض استفاده يافته .
( 2 ) . اليف شد .