و له
دندان طمع كنده از آنرو شده ما را * ديده است ترشرويى ارباب سخا را « 1 »
و له
شديم از خود تهى همچون غلاف تيغ از [ ين حسرت « 2 » ] * كه آيد روزى از شمشير او آبى به جو ما را
55
شاكرا تهرانى
ساكن اصفهان و به تحصيل علوم مشغول و در شعر قدم راسخ داشت . اكثر اوقات معاشر و انيس اين خاكسار بود . مدتى است كه به عالم بقا « 3 » ارتحال نمود . [ 56 ]
اين چند بيت از اشعار اوست :
اشعار
رفيقان موافق را فروغى نيست دور از هم * به رنگ رشتههاى شمع مىگيرند نور از هم
هر آن كو حسرت مژگان گيرايى به دل دارد * نريزد پيكرش را بعد مردن خاك گور از هم
به رنگ برگهاى غنچه از باد فنا شاكر * رفيقان را جدايى مىشود آخر ضرور از هم
و له
دوش از هجوم شوق سرم مست شور بود * يادت به دل چو باده به جام بلور بود
انداختى به دور چو تير از برت مرا * پيوسته چون كمان همه كار تو زور بود
هامش
( 1 ) . ترتيب مصرعهاى اين بيت در نسخه « پ » برعكس است .
( 2 ) . غلاف تيغ ازين حسرت . در نسخه « ت » حيرت ذكر شده است .
( 3 ) . مدّتى است كه از دار فنا به عالم بقا .