و له
رگ جان در تنم چون رشتهء پرتاب مىپيچد * نفس در سينهام چون حلقهء گرداب مىپيچد
و له
به هركس دولت دنيا به آيينى اثر بخشد * به هر برجى رسد خورشيد تأثير دگر بخشد
و له
فروغ بخت و طالع « 1 » تا چه باشد طبع كامل را * كه يك پرتو بود شمع مزار و شمع محفل را
44
حكيم شاه معصوم لارى
در خطهء لار از معاشران اين خاكسار « 2 » و سيّد صافى طويّت تقوى شعار و طبيب آن ديار بود و ذوق [ شعر « 3 » ] بسيار داشت و در گفتن هم به كيفيّت و اسلوب مستقيم ادا مىنمود ، ليكن مشغلهء طبابت و رغبت مفرط به شكار او را از صيد غزالان سخن بازداشته گاهى در عرصهء ماهى ، يك دو بيت از دشت خيالش به صفحهء اظهار جلوهگر مىگشت .
در همان ديار به رحمت كردگار اتصال يافت . خلف حميده خصالش شاه « 4 » باقر كه در طب ماهر و از سعادتمندان ، « 5 » يادگار اوست .
هنگام نگارش ، حافظه مساعدت نكرد كه از افكار شاه معصوم چيزى به زبان قلم دهد . [ 45 ] قصيدهاى در منقبت گفته بود كه مطلعش اين است :
هامش
( 1 ) . فروغ بخت طالع تا چه باشد .
( 2 ) . اين خاكسار بود .
( 3 ) . ذوق شعر . در نسخه « ت » به جاى شعر « اشعار » آمده است .
( 4 ) . خلف حميده خصال او .
( 5 ) . سعادتمندانست .