اشعار آن والاگهر است . [ 25 ]
[ ابيات ]
نظم
شنيدم از زبان شمع و روشن گشت بر من هم * كه يك شب اختلاط خلق جان بگذارد و تن هم
و له
از هجر در دلى كه غم جاودان نشست * يكدم براى خاطر ما مىتوان نشست
چون تير پا به وادى بيچارگى « 1 » [ گذار ] * در خانه تا به چند توان چون كمان نشست
و له
غمش با هركه مىگويم ز دل بيگانه مىگردد * سر مهر از مى پر زور اين پيمانه مىگردد
ازل الفت به دنيا از براى آخرت دارم * كه مفلس ز آرزوى گنج در ويرانه مىگردد
ايضا « 2 »
آنچه دل در خم آن زلف گرهگير كشيد * نتوان گفت كه ديوانهء زنجير كشيد
گر خرابم كنى اى عشق چنان كن بارى * كه نبايد دگرم منّت تعمير كشيد
دل اسير نگهش از عدم آمد به وجود * چون شكارى كه مصوّر به سر تير كشيد
شب كه در بزم حديث رخ گلرنگ تو بود * مىتوانست گلاب از گل تصوير كشيد
دل ز چنگ مژه آن خال سيهفام گرفت * دانه را مور به زور از دهن شير كشيد
بود معلوم ز آغاز كه بىدرمان است * درد ما كى ز دوا منّت تأثير كشيد
هامش
( 1 ) . چون تير پا به وادى آوارگى گذار . در نسخه « ت » گذارد ذكر شده است .
( 2 ) . بيت زير را نسخه « ت » ندارد .چنان بيزارم از زهد ريايى كرد مخمورى * كه گر تسبيح سازيد از گلم پيمانه مىگردد