ايضا
نمىدانم چرا آهو نگاه من رميد از من * چو من هرگز نبودم در ميان يا رب چه ديد از من
نه شمعم هر زمان كردى غلط پروانه در محفل * كه سرافكنده بودم پيش و آتش مىچكيد از من
خوشا حال جوانمردى كه گيرد دامن صحرا * به آب زندگى چون خضر شويد دست از دنيا
زبان از دل در اقليم سخن طرفى نمىبندد * نگردد پخته ماهى هرگز از جوشيدن دريا
و له
در روز عيد وصلش من هم براى زينت * پوشيدهام به صد رنگ حال خراب خود را
و له
چون شاخ كه از ميوهء بسيار شود خم * از بار هنر بر دل خود نيز گرانم
و له
به هموارى توان خاموش كردن هرزهگويان را * صدا گردد بيابان مرگ از هموارى صحرا
فرد
نيست جان پاك را بعد از فناى تن زوال * از شكست كوزه در دريا چه نقصان آب را
و له
مرا غير از ندامت از عبادت بهرهاى نبود * ز خائيدن كنم مسواك انگشت ندامت را
و له
اى راز دل چه آمدهاى بر سر زبان * بيرون نمىرود ره ازين كوچه بازگرد
ايضا
به قدر شق قلم گر ز هم جدا مانيم * به دست غير فتد راه يك كتاب سخن