دار السلطنه اصفهان به اكتساب علوم مشغول « 1 » و حاوى فروع و اصول گشته ، معاودت به گيلان نمود . سودايى عالى به غايت تمكين در مزاجش بود و راقم حروف در سنهء تسع و ثلثين و مأة بعد الف كه به گيلان رفت « 2 » عزم خراسان داشت .
نوبت ديگر در بلدهء رشت با مولانا ملاقات نموده ، عمرش به هشتاد رسيده شيخ الاسلامى آن بلده به وى تعلّق داشت و در خلال فراغ از مشاغل به انتظام نظم همت مىگماشت و اشعار خود را نزد اين خاكسار آورده مىخواند و بر « 3 » اصلاح آن مىكوشيد بينا تخلّص اوست . [ 21 ]
[ ابيات ]
اين چندبيت كه به خاطر مانده ثبت نموده .
نظم « 4 »
وعدهء وصل سحر را از تو باور داشتم * چشم بر راه تماشايت چو اختر داشتم
و له
قطع پيوند ز زلف تو محال است [ محال ] « 5 » * عمرها شد كه به اين سلسله محرم شدهام
و له
چراغ مهر او در سينهها مردن نمىداند * گل داغ جنون عشق پژمردن نمىداند
رباعى
اى مرد رهى جز ره بيچون نروى * از جاده حق به مكر و افسون نروى
زنهار كه همچو دانههاى تسبيح * از حلقهء ذكر دوست بيرون نروى
* * *
هامش
( 1 ) . مشغول بود .
( 2 ) . به گيلان رفته .
( 3 ) . در اصلاح آن .
( 4 ) . ابيات .
( 5 ) . محال است محال . در نسخهء « ت » محال است مرا ذكر شده است .