دلآسايى ميان بربست و راضى به قصور نگشته هر روز حاضر شدى و اصول كافى و حاشيه قديم را شروع « 1 » به قرائت نمود . تا پايان ايام اقامت « 2 » با فقير آن مذاكره در ميان بود .
الحال « 3 » از حيات و ممات او اطّلاع نيست . « 4 » فكرش به شعر آشنا و به معمّا رسا . « 5 »
[ ابيات ]
[ 20 ] و اين ابيات زاده طبع اوست .
نظم
به عشق آشنا پرور هوس بيگانه مىآيد * برو اى آرزو از دل كه صاحبخانه مىآيد
و له
عنان گسستگى موج در كنار من است * تو را گمان كه به دست من اختيار من است
و له
تا دم حشر چو خورشيد فروزان داغ است * دل گرمى كه از آن آتش سوزان داغ است
و له
چه حاصل چون به ملك مصرق حط قدردان باشد * گرفتم اينكه صد يوسف تو را در كاروان باشد
19
المولى صدر الدين الجيلانى
از بلدهء رشت است كه تختگاه سلاطين اسحاقيهء گيلان بود . سالها در [ مدارس ] « 6 »
هامش
( 1 ) . حاشيهء قديم را به قرائت نموده .
( 2 ) . تا پايان اقامت فقير آن مذاكره .
( 3 ) . كلمه الحال را ندارد .
( 4 ) . عبارت اطّلاع نيست محذوف است .
( 5 ) . فكرش در شعر آشنا و در معمّا رسا .
( 6 ) . سالها در مدارس دار السلطنه . در نسخه « ت » كلمهء مدارس ذكر نشده است .