نگاشتى و هرگز قدم از پرستش و نوازش اين خاكسار نكشيدى « 1 » و دست از تسليه خاطر بازنداشتى تا آنكه لواى سفر به عالم بقا برافراشت « 2 » و حسرت بىپايان و داغ حرمان بر دل دردمندان گذاشت . [ 11 ]
اين چند بيت از ايشان است :
اشعار
اوقات صرف دوستى عيبجو مكن * با زشت روى آينه را روبرو مكن
پيراهن دريده چو گل زينت تن است * زنهار چاك سينهء خود را رفو مكن
گمگشتگان به منزل مقصود مىرسند * از خويش تا برون نروى جستجو مكن
ايضا
كم نمىگردد ز دريا هرچه بردارد سحاب * چشم من تا مىتوانى گريه كن درياست دل
و له
از دل روشن چو صبح آئينهاى مىخواستم * صاف از گرد كدورت سينهاى مىخواستم
و له
خود را به شمع « 3 » و هر گل رويى نمىزنم * ما بوالهوس چو بلبل و پروانه نيستيم
و له
بخيهاى بر خرقهء صد چاك هستى مىزدم * گر دماغ بستن بند قباى مىداشتم « 4 »
هامش
( 1 ) . بر نكشيدى .
( 2 ) . تا آنكه لواى علم سفر افراخت .
( 3 ) . خود را چو شمع .
( 4 ) .بخيهاى بر خرقهء صد چاك هستى مىزديم * گر دماغ بستن بند قبا مىداشتيم