* * *
تو را از تاب مىافروخت همچون گلعذار امشب * مرا چون شمع آتش زد به جان بىقرار امشب
ميان جمع مهرويان چو بزمآرا شدى جانا * برون شد از كف خوبان عنان اختيار امشب
مكن تعجيل از بهر هلاكم اى اجل چندين * مرا خواهد غم او كشت آخر زارزار امشب
غنيمت دان بهار عمر و ايام جوانى را * بيا اى ساقى باقى ، مى صافى بيار امشب
ز وصف آن لب شيرين خمش اى « مطربى » بنشين * كه گفتار تو دارد در ، سخنگويى برآر امشب « 1 »
* * *
چشمى كه جز رخت نگران جاى ديگر است * آن چشم در زمانه ، سزاوار خنجر است
كوى تو كعبهء « مَن دَخَل كانَ آمِناً » « 2 » * بر هردلى گشاده ز رحمت از او در است
منزل به دل گرفته حبيبم بدين خوشم * كانجاى قرب و بعد ، به معنا برابر است
دل مىكشد به سوى وطن باز « مطربى » * رخصت ز پادشاه جهانگير اكبر است « 3 »
* * *
شكر خدا كه ديده ز روى تو نور يافت * دل از طواف كعبهء كويت حضور يافت
جان از لبت نواى « نفخت فيه » * اين نشئه جان ز لعل تو تا نفخ صور يافت
هامش
- غزل خواجه آصفى سروده است كه مقطع غزل آصفى چنين است :ابر آمد و بگريست بر اطراف چمنها * شد شستهء شبنم رخ گلها و سمنها( 1 ) . تذكرة الشعرا ، ش 94 .
( 2 ) . سورهء آل عمران ( 3 ) ، 97( وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً ) .( 3 ) . خاطرات ، ص 72 . اين غزل را مطربى براى اجازهء بازگشت به سمرقند از جهانگير سروده است .