آنست كه روزى درويشى پيش او 1 آمد و اظهار نمود كه ترياق دارم مىخواهم پيش شيخ امتحان كنم . او گفت : من نيز ترياقى 2 دارم . گنجشك آوردند 3 و قطرهء زهر در كام او چكانيدند ، بطپيد و بمرد . شيخ علاء الدّين پارهء كاك لنگر خواجه قطب الدّين را [ 202 ] آب ساخت و در كام آن گنجشك ريخت .
فى الحال زنده شد و بپريد 4 . يكى از مشايخ گفته : ما روزى باميد 5 آنكه كلاه خلافت از خواجه قطب الدّين بيابم بروضهء منورهء او معتكف شدم . اشارت عاليه وى بدان رفت كه از شيخ علاء الدّين كلاه خلافت اختيار كنم نپذيرفتم تا مكرر اشارت عاليه شد كه علاء الدّين قطب الدّين 6 است از بيچارگى نزد او رفتم .
تبسمكنان كلاه بر سرم نهاد و گفت : اين كلاه از قطب الدّين اولياست .
خوشوقت شدم و پوشيدم . اما 7 شير خان نام او فريد بود و نام پدرش حسن .
والد او بنوكرى بعضى امراى 8 سكندريه قيام داشت و سلطان سكندر امراى 9 خود را منع كرده بود كه قوم سور 10 را هيچكس صاحب اعتبار نسازد كه دماغ پادشاهى از ايشان ظاهر است . بنابراين فريد ازين صوبه مايوس شده . در عهد سلطان ابراهيم لودى به طرف بهار رفت و آنجا نشو و نما يافته صاحب جاه و اعتبار گشته بشير خان ملقب گشت 11 و درجه بدرجه ترقى كرده بتقدير خداوندى در سال نهصد و چهل و هفت از خانى بشاهى رسيد و فرمان فرماى ممالك هندوستان [ 203 ] شد . چون دانا و كارآزموده و گرم و سرد روزگار ديده بود امور مملكت را استحكام تمام داد و نام و نشان متمردان و دزدان برهم انداخت و به فقرا و صلحا و رعايا معاش نيكو كرد 12 و در جميع قلمرو خود بر سر راهها كاروانسراها 13 بنا 14 نهاد و در هر سرائى 15 براى مسافران لنگرها 16 فرموده 17 و مسجدى و مؤذنى مقرر ساخت و اسبان در سراها نگاه مىداشت تا وقت ضرورت به كار آيند . گويند در يك روز خبر سيصد كروه بوى مير سيد . وفاتش در سال نهصد و پنجاه و يك بوقوع آمد . پس از وى پسرش بر سرير حكومت متمكن گشت . سبب مردن وى 18 آن بوده كه چون مدت چهار سال و چيزى بعيش و عشرت گذرانيد به قصد قلعهء كلنجر 19 لشكر كشيد . ناگاه شامت حرام نمكى كه
كلمات الصادقين ( فارسي ) — صفحة مقدمه 125
مساهمون: محمدصادق دهلوي
صمقدمه ١٢٥