جانفشان در ره يارى كه توان گفت ازو * عمر اگر صرف كنى صرف به كارى بارى
بىمن آسايش اگر هست سگ كوى تو را * دور ازو نيست مرا صبر و قرارى بارى
گر تو پرواى من از طعن رقيبان نكنى * نظرى سوى من از گوشه كنارى بارى
نعمتى ساخت تو را صيد خود آن شاهسوار * گر كسى صيد كند چون تو شكارى بارى
* * *
تا چند خوناب جگر از ديده بيرون افكنم * دور از تو هر دم خويش را از گريه در خون افكنم
چشمى كه يابد هر زمان نور از تماشاى رخت * اى نور چشم عاشقان ، بر ديگرى چون افكنم
اى همچو ليلى بىبدل « 1 » نزديك شد كز دورىات * مانند مجنون خويش را در كوه و هامون افكنم
* * *
عمر بگذشت و نرستم ز جفاكارى تو * حيف از آن عمر كه شد صرف گرفتارى تو
بر دلم آتش جور تو چه داغى كه نسوخت * چه جفايى كه نديدم ز ستمكارى تو
نعمتى كشته ز آزار تو بيزار از تو * اين غزل نيست بجز نامهء بيزارى تو
* * *
من كه باشم كه تمنّاى وصال تو كنم * مگر از دور تماشاى جمال تو كنم
گر همه سرو قدان در نظرم جلوه كنند * من همان آرزوى تازه نهال تو كنم
گر ملول است دل نازكت از بودن من * من ز جان بگذرم و دفع ملال تو كنم
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : بديل .