خطت ز آب خضر نشان مىدهد هنوز * لعلت به مُرده مژدهء جان مىدهد هنوز
حسنت گمان مبر كه ز خط گشت بر طرف * صد عاشق از براى تو جان مىدهد هنوز
تن خاك گشت و بر سر خاكم نسيم عشق * زان گل نويد وصل به جان مىدهد هنوز
* * *
سينه ز كينهء كسان پاك كن و صفا ببين * در دل خود نظر كن و جام جهاننما ببين
لوح ضمير خويش را پاك كن از غبار غير * در دل خويش بعد ازين ، جلوهء دلربا ببين
آينهء سكندرى ، اى كه نديدهاى بيا * صورت جام در كف ساقى بزم ما ببين
باز نمىكند دوا عاشق دردمند را * خوى به درد او كن اى نعمتى و دوا ببين
* * *
ز سبزه بر رخ چون ياسمين نقاب انداز * نقاب بر ورق گل ز مُشك ناب انداز
خراب گشت ز باران اشك خانهء تن * ز مهر سايهء رحمت بر اين خراب انداز
كباب گشت دل نعمتى ز آتش شوق * از آن دو لب نمكى بر دل كباب انداز
* * *
تا كى آن پيمانشكن بر ما زند سنگ جفا * وه كه آخر شيشهء ناموس ما خواهد شكست
از بدان برگرد و با نيكان نشين اى نعمتى * زانكه روز بد نبيند ، هر « 1 » كه با نيكان نشست
* * *
دلم از گردش ايّام تا كى غرق خون باشد * به بزم دُردنوشان ، جام عيشم سرنگون باشد
به حالم اين نفس گر جان دمى باقىست رحمى كن * دمى ديگر خدا داند كه حال عمر چون باشد
غم عالم برون كن نعمتى از دل چه قيد است اين * دلآزادگان را چون غم دنياى دون باشد ؟
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : آنكه .