مرغ دل در اضطراب افتاد اهل ذوق را * چون به عزم صيد دلها ، شاهباز من گذشت
سوخت سرتاپاى شمع از آتش سوداى من * پيش او چون قصّهء سوز و گداز من گذشت
* * *
شمع چون ديد كه پروانهء بىپروا سوخت * آتشى در دلش افتاد كه سرتاپا سوخت
بىسر زلف تو تنها نه دلم مىسوزد * كه سراپاى وجود من ازين سودا سوخت
نيم جانى ز غم عشق توام بيش نبود * آن هم از حسرت آن لعل حياتافزا سوخت
* * *
مىرود دلدار و جان از من جدايى مىكند * آه چون سازم كه عمرم بىوفايى مىكند
با رقيبم آشنا شد آخر آن بيگانهوش * واى بر آن كس كه با او آشنايى مىكند
نعمتى از اهل دل دارد تمنّاى نظر * بىنوايى بر در دلها گدايى مىكند
* * *
دل ترك جان ز فرقت آن دلستان گرفت * رحمى كن اى اجل كه دلم از جهان گرفت
دل را نشان ناوَك بيداد كن دمى * ز آن پيشتر كزو نتوانى نشان گرفت
نگرفتهام به عمر خود آسايش از غمت * آسايش از غم تو كجا مىتوان گرفت
افروخت تا چو شمع ز رخ بزم غير را * پروانهوارم آتش غيرت به جان گرفت
كردم سفر چو نعمتى از آستان او * چون خاطر سگش ز من ناتوان گرفت
* * *
مردم از درد ، آن مسيحا دم طبيب من نشد * شربتى « 1 » زان لعل روحافزا نصيب من نشد
هامش
( 1 ) . اصل : شربت .