تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠
شمع از مه رخسار تو افروختن آموخت * پروانه ز آه دل ما سوختن آموخت خاك دل ما غمزه‌اش از سوزن مژگان * خوش دوخت ندانم ز كه اين دوختن آموخت
* * *
مرا عطر كفن خاك ره دلدار بايستى * به جاى خشت بالين آستان « 1 » يار بايستى طبيبان از علاج درد من عاجز شدند آخر * طبيبى چون تو بر بالين اين بيمار بايستى گرش ديدار مىديدم ز حسرت جان نمىدادم * دم مردن نصيبم شربت ديدار بايستى
* * *
آن ماه كه از ديده نهان است جمالش * عمرىست كه جان مىدهم از بهر وصالش هرگز دمى از بند غم آزاد نگشتم * تا شد دل ديوانه اسير خط و خالش تا سبزهء خط گرد لب لعل تو سر زد * نه ياد خضر كردم و نه ياد زلالش هركس كه چو خورشيد به دل مهر تو ورزد * تا روز قيامت نبود بيم زوالش
* * *
عاشقان مشتاق ديدار تواند * ماهرويان هم هوادار تواند صد چو يوسف بر سر بازار عشق * نقد جان بر كف ، خريدار تواند
هامش
( 1 ) . اصل : آستين .