اى دهانت جان شيرين لعل شكّربار هم * نرگست در عين مستى غمزهء خونخوار هم
روى بنما كز فراقت هست اهل درد را * دل پر از خوناب حسرت ديدهء خونبار هم
چون نباشند اهل معنى مايل رويت كه هست * بر رخ خوب تو حيران صورت ديوار هم
* * *
گفتى تو را غمى نيست ، دل غرق خون چه باشد * آگه نهاى ز حالم ، غم زين فزون چه باشد
خسرو به بزم شيرين در عيش و كوهكن را * جز صبر و تلخ كامى در بيستون چه باشد
* * *
نخواهد داد تَرك فتنه چشم فتنهانگيزش * كه تا صد رخنه در جانم كند مژگان خونريزش
هزاران مرغ دل را چاشنىِ جان دهد هر دم * چو آيد در تكلّم طوطى لعل شكرريزش
به كام جان بود اى نعمتى از شهد شيرينتر * مرا دشنام چون زهر از لبان شكّرآميزش
* * *
دل غنچه صفت خون شده بىغنچه دهانى * تن گشته چو موى از غم باريك ميانى « 1 »
ما را به جفا مىكشد و باك ندارد * بىرحم بتى ، سنگدلى ، آفت جانى
صبر از دل و هوش از تن و آرام ز جان برد * شمشاد قدى ، جلوهگرى ، سرو روانى
هرگز نچشيديم دمى شربت لعلش * دردا كه به وصلش نرسيديم زمانى
گر هر سر مويم شود آزرده ز جورش * ندهم به خدا يك سر مويش به جهانى
خوشتر بود از نعمتى از گشت گلستان * دلتنگ نشستن به غم غنچه دهانى
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : بيانى .