با خار هجر ساختهام همچو عندليب * باشد گلى ز گلبن وصل تو واكنم
و له فى الرباعيّه
دل بوى كنم ، بوى جنون آيد ازو * چون دست نهم كه خون برون آيد ازو
ور خاك شوم ز تربتم تا دم حشر * گلها بدمد كه بوى خون آيد ازو
در هجو ميرزا حسن گفته
چرخ دونپرور نگر كز غايت دونپرورى * در جهان جَتزاده ، را داده غرور سرورى
وه چه جت كرّا غلامى نام وى ميرزا حسن * وه چه لولى ميرزا از زمرهء انسان برى
ديو وضع و غول هيأت ، زشتروى و بدكلام * آمده آن بدگهر در غايت بدگوهرى
ابروانش دودكش شكل و دهانش ديگوش * چشمهايش آتشى و رنگ او خاكسترى
ابروانش شكل قلّابند كز هر گوشهاى * كرده ميل كندن چشمش چو نيكو بنگرى
وه چه دندان ، همچو سندان دكان نعلبند * بينى پرباد مانند دم آهنگرى
ريشدار و سادهرو نفرت كنند از روى او * مىگريزند از لقاى شوم او ديو و پرى
خاتم منصب به چنگ آورد آن ديو از حيل * از سليمان برد همچون اهرمن انگشترى
آورد تركى چو تحصيلى به نام شوم او * پيش آقا مىكشد من وجه اوّل ساورى