تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 649

مساهمون:

ص٦٤٩
دل از چنگ سگ او چون ستانم * كه نتوان گوشت از ناخن جدا كرد
* * *
شود چو ميكده معمور خانقاه ، دمى * كه آب ميكده را وقف خانقاه كنند
* * *
به دلبرى ز هوس نرد عاشقى چيدم * كه برده بود و ز من مهره مىربود هنوز

[ 3 . ] مولانا همدمى

نام اصلى وى ميرزا على است و به حرفت دباغى اشتغال داشت . در ابتداى عمر ترك حرفت موروثى كرده ، قدم در وادى پرخطر شاعرى گذاشت و با نورى كله‌پز ، كه مردى موزون طبيعت و بىقيد و لوند مشرب بود مصاحب گرديد و به واسطهء مخالطت وى و شوخى طبيعت ، شاعرى را از او اخذ نمود و در زمان مولانا حيرتى در ميان شعرا فى الجمله اعتبارى يافته و از اقران و امثال قصب السبق درربود . و هم در آن حين ميان مولانا و جناب ميرزا حسن تمغاچى صورت نزاع روى نموده قدم از مرتبهء خود برتر نهاده و در هجو وى ابيات خوب در سلك نظم ترتيب داد چنانچه آن هجو باعث شهرت و رشد وى گرديد « 1 » . و از اكابر و اهالى اينجا به صلات موفوره و انعامات نامحصوره رسيد و بعد از آن در سلك شعراى مقرّر زمان منخرط گشت و در طريق هزّالى و نديمى و ستم ظريفى از شعرا و خوش‌طبعان درگذشت . و الحق لطائف شيرين و سخنان دلنشين بسيار گفته و سليقه‌اش در هجويات و هزليات موافق و چسبان واقع شده و اهاجئى كه ديگران را كرده نيز در غايت شهرت است . امّا در اواخر حال كه از سفر هند معاودت نموده بود و ديوان غزل تمام كرده به واسطهء مداومت افيون و ديگر مكيّفات ، سر و برگ شعر گفتنش نمانده بود و اكثر اوقات را به خواب و لعب شطرنج صرف مىنمود ليكن هر هفته و هر ماهى غزلى از ديوان خود بيرون مىنوشت و به ياران مىخواند كه تازه واقع شده تا آنكه از جريدهء سخن‌سرايان بيرون نباشد و فى الواقع در
هامش
( 1 ) . مطلع قصيدهء وى بدين صورت است :چرخ دون‌پرور نگر كز غايت دون‌پرورى * در جهان جَت‌زاده را داده غرور سرورى . . .