چون همدمى آزاد شد از محنت هستى * آن را كه دهان تو به فكر عدم انداخت
* * *
دارم آن دردى كه مجنون حزين را بوده است * بلكه دوران صد غم و محنت بر آن افزوده است
در هجو احمد حافظ گفته
احمدِ حافظ غلام على * از درو « 1 » غم به تنگ مىآرد
گفته لُنگى به بنده لطف كنيد * هر زمان عذر لنگ مىآرد
* * *
اى همدمى اگر تو ، نيى از خران فينى * مىكن هميشه لعنت بر ملحدان فينى
باشد زبان ايشان ، ايرى به جاى آرى * آرى كه هست واجب ، قطع زبان فينى
اين عاشق زن او ، او مايل زن اين * اين شيوه خوب دانند ، پير و جوان فينى
اى همدمى اگر تو ، نى از خران فينى * مىكن هميشه لعنت بر ملحدان فينى
فينى چو قوم كوفى ، من مسلم عقيلم * در دست اين جماعت ، افتاده و ذليلم
گر خاك پاى ايشان ، چون كحل ديده سازم * در چشم اين جماعت ، مسمار همچو ميلم
خويش و قبيلهء هم ، گادند . . . . . يكدگر را * بردند ظن كه گويا منهم از آن قبيلم
مىخواستم ازيشان هرگز جدا نگردم * در عالم حقيقت اين بيت شد دليلم
اى همدمى اگر تو ، نيى از خران فينى * مىكن هميشه لعنت بر ملحدان فينى
از حد بشد قباحت ، از قبح اين اراذل * خواهم گرفت آخر دامان شاه عادل
گويم شها تو بودى ، مايل به قتل اين جمع * كردى به تيغ ازيشان ، مقصود خويش حاصل
هامش
( 1 ) . اصل : از درر .