دل بركنى ز لذّت ساروپلاو « 1 » و قند * قند و شكر بدل به پياز و گزر « 2 » كنى
آن به كه همچو خر خلجان شتر چران * هيزم كنى و بار شترهاى نر كنى
آخر تو را به پرسش و فرماندهى چه كار * جهدى بكن كه پيشهء جدّ و پدر كنى
گيرى به كف چماق و پلاسى كشى بدوش * خاتون به پيش كرده به هر كوچه سر كنى
گردى بهر محلّه كه . . . گتور ميشم * گل اوْرَهدُم اپارسه كه من مانده دورميشم « 3 »
آن نيستم كه طور و عمل هم ندانمت * روزى به بارگاه سليمان نشانمت
اينها كه كردهاى همه روى طبق نهم * خاطرنشان كنم به طريقى كه دانمت
با هيكلى كه از در دروازه نگذرى * بينى كه چون ز حلقهء چنبر جهانمت
اوّل قلم به صفحهء تقرير چون نهم * سر حلقهء سگان جهنم كشانمت
تا افكنم ز پا الف قامت تو را * بهتر كه سرفكنده براهيم « 4 » خوانمت
افكنده سر به سان تو آن سر كه سرور « 5 » است * مثل تو سرورى سرش افكنده بهتر است
اى از دل تو شعلهء دوزخ در اضطراب * وى از تن تو آتش نمرود كامياب
چرخ از هجوم ظلم تو مايل به بازگشت * دور از براى دفع تو در فكر انقلاب
قولى وراى همچو تو گفتار ناپسند * كارى به غير قتل تو كردار ناصواب
روحت ملامت تو كند از عذاب خلق * خلق از تو در ملامت و روح از تو در عذاب
از صالحان دعاست براى تو ناروا * نفرين فاسقان ز جفاى تو مستجاب
من برحذر ز هجو تو امّا ز هر طرف * آواز مىدهند كه قُلقُل ، و لا تخف
خود را به زور بر دم تيغ چنين زدى * جان پيش ناوك عجبى ساختى هدف
آمين فرست كز پيت آمد دعاى خير * اميدوارم از كرم شحنة النجف
هامش
( 1 ) . عبارت تركى به معنى : پلو زعفرانى .
( 2 ) . اصل : گذر .
( 3 ) . بيت تركى است .
( 4 ) . اصل : ابراهيم خان .
( 5 ) . اصل : سردر .