تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 643

مساهمون:

ص٦٤٣
آنكه عيسى زمان زنده به گفتارش بود * اين زمان گوش نهاده‌ست به گفتار كسى
* * *
گر در حريم كوى تو مأوا كند كسى * بهتر ، كه در بهشت برين جا كند كسى خوش صحبتى شده‌ست ميان من و رقيب * مىخواهم اين زمان كه تماشا كند كسى
* * *
آن چشم كافركيش را جادوگرى آموختى * بس نيست او را كافرى ، كش ساحرى آموختى اى عشق در دور رخت در خون مردم پنجه زن * بازوى زور عشق را زور آورى آموختى
* * *
مىزند بر دل خدنگ غمزه‌ام صيدافكنى * قصد جانم مىكند صد دل به يك ناوك‌زنى داده نوعى تيغ مژگان را به زهر چشم آب * كش ز سنگ خاره جانى بايد ، از آهن تنى نيست چندان سوز او در دل كه باشد شعله‌كش * مىكند حالا به خوش خوش در چراغم روغنى غمزه را كاوش نفرموده‌ست در جانم هنوز * بر دلم گاهى ز مژگان مىرساند سوزنى بىنهايت او ستمگر ، من بغايت بردبار * بار جورش مىتواند برد چون من جان كنى
* * *
مىرود باز دلم از پى كافر كيشى * كش الهى نرود هيچ مسلمان از پى
* * *
دلا ببين كه به چنگ كه داده‌اى خود را * تو غافلى كه چه با روزگار خود كردى
* * *