نشينى چون به بالينم مپرس احوال من از من * دمى بنشين ببين شمع سر بالين چه مىگويد
* * *
مه زيبندهء ما قدر زيبايى نمىداند * گل رعناى ما آيين رعنايى نمىداند
تواند شغل عشق خويش فرمودن ملايك را * به اين فرمانروايى ، كارفرمايى نمىداند
چه شد اى مدعى در بزمش از بالانشينىها * كه صاحب مجلس ما ، مجلسآرايى نمىداند
تو خود بىتابيى « 1 » هرگز نديدى از شجاع آخر * چه دانستى كه او صبر و شكيبايى نمىداند
* * *
چنان اطاعت بيداد نرگس تو كنم * كه تا به روز پسين شرمسار من باشد
* * *
عصمتپرستى چون دلم در عشق او ميخواره شد * تا ديد چشم مست او رفت و به او همكاره شد
اين پردهپوشى عاقبت كردم به رسوايى بدل * آخر لباس عصمتم در چنگ عصيان پاره شد
صد عيب افزون داشتم من بودم و مستوريى * آن هم به مستى شد بدل سوداى من يكباره شد
خون شد دل محنتگزين با چون تو دل سختى قرين * حالش نپرسم بعد ازين گيرم كه سنگ خاره شد
خود دل به بدمهران دهى نالى شجاع از بخت بد * كارى كه خود كردى مگو از گردش سياره شد
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : بىتابى .